بی هیچ بهانه ای سلام.

سیزده سال است که در این روز؛ به فکر فرو می روم و اطرافم با چند تلنگر کوچک مرا به خود می آورند. آنها فقط می پرسند: آهای کجایی؟!

و من چشم بر هم می زنم و لبخندی تلخ بر لب می آورم.

و مردم دوباره با خواسته هایشان زندگی می کنند و حاضر نیستند شادی آن روز را با کسی قسمت کنند. گاهی نگران هستند و گاهی به یکباره با فکری نو، از جا بلند می شوند. خیابان ها را با دقت زیر و رو می کنند و با حساسیت تمام رنگ ها را از زیر نظر می گذرانند. چنان هیاهویی در شهر به پاست که هیچ کس صدایم را نمی شنود...

ساکت....می خواهم حرفی بزنم:

کودک بودم و با شادی دوستان نداشته ام، به وجد آمده بودم. می خواستم به مانند آنها شور آن روز را تجربه کنم. به مادر گفتم:

من هم می خواهم کادو بخرم؛ اما نمی دانم برای چه کسی باید هدیه دهم؟!

آنروز کادو را به برادرم دادم تا خود را راضی نگه دارم....من دیده بودم که پدر ها از پیشانی دختر هایشان می بوسیدند؛ موقع هدیه گرفتن....!

هنوز هم جوابم را نمی دانم.....نمی دانم؛ روز پدر به چه کسی باید هدیه دهم؟!