آن زمان که از آرزو سخن می رفت؛ جز رسیدن به هیچ چیز دیگری نمی توانستم فکر کنم....همه انرژی خود را برای به دست آوردن آن چیزی که دیگران از من می خواستند؛ به کار گرفته بودم. برای داشته هایم به خود می بالیدم و سرم سرشار از غرور بود. آن زمان که همسالانم به خوش گذرانی مشغول بودند؛ من در کلاس با یاد آوری تجربه ای از گذشته ی تلخ،به آینده ای که زیبا ساخته بودم؛ فکر می کردم. انگار خود را به خواب وادار کرده بودم تا خواب ببینم...!

به اجبار طبیعت؛ بایستی چشمانم را به بیداری می خواندم....از خواب بیدار شدم و دیدم که آرزوهایم همه رنگ باخته اند...افتادم در میان انبوهی از روزمره گی ها....باید می گریختم از این وضعیت معمول که همه به آن دچار بودند....هر چه دست و پا زدم؛ بیشتر فرو رفتم....روزمره گی هایم نمی گذرند...تلاشم برای رسیدن به اوج بی نتیجه تر از آنی بود که فکر می کردم....اوج به پرواز نیاز دارد و برایم هیچ بال و پری نبود....جایگاهم با یک ضربه ی کوچک در هم شکست....دوباره به زمین افتادم....خاکی شدم...آلوده شدم به زمین...فهمیدم که زندگی همین خاک است و با هر آلوده شدن، به فکر تمیزی می افتی...!

هر وقت که قلم برداشتم؛ تشویقم کردند و گفتند:

آینده ام را با همین قلم می سازم.

بیش تر تلاش کردم تا آینده را نزدیک کنم...در اولین قدم، تا برگشتم پشتم را نگاه کنم؛ دیدم خالیست....مرا در میان حرف های تزئین شده، تنها گذاشتند....کسی برایم نماند...خواسته هایم؛ فنا شدند...آرزوهایم همه در خیالم پوسیدند...بوی گند اش به حد سرسام آوری اذیت کننده است...چاره ای نیست جز؛ بالیدن به آن چیزی که نیستی...!

من هم شدم آن چیزی که نیستم...اما نه آنگونه که به خود ببالم...شدم موجودی بی هدف...کسی که فقط زنده است و گوش به فرمان...!

قلم شکست...خود را به زور بر کاغذ زیر دستم می ساید....جملات را در نیمه ی راه رها می کند به امان کلمات پراکنده ای که هر کدام در جایی از ورق، جا خشک کرده اند و آسوده خاطر، زمان را می نگرند...!!

«زیاد نوشتم چون بی مخاطب می نویسم...برای دلگرمی قلم نوشتم تا درد نکشد»