گاهی قلبم را به چشم می بینم. رنگش مثل شش سال اول زندگی ام نیست. قلبی که بزرگ می گفتند؛ با هر شکستن ذره ای از خود را گم کرده است. حال کوچک است و زود به آخر می رسد. تاب جملات را ندارد. تاب دلهره ها و دلتنگی ها را.

نمی تواند؛ نقش بازی کند....به ظاهر همدرد باشد....سابق همدرد بود....در مقابل هر چه می گفتند؛ عکس العملی داشت....اما حال می بینم که سکوت اختیار می کند تا لااقل درد خود، لو نرود....صدایی بر قلبم نیست تا با شنیدش؛ جسم ام را امیدی باشد....!

دیگر نه تاب نوشتن دارم و نه می توانم حرف بزنم....همه ی حرف ها و کلماتم در شلوغی زندگی گم شده اند....دلم هوای یکی مثل خودم را دارد....خودم را می خواهم تا بار دیگر مرور شوم...کسی که فقط احساس کند....از عقل و منطق بیزارم....!