قلبم را به چشم می بینم...!
گاهی قلبم را به چشم می بینم. رنگش مثل شش سال اول زندگی ام نیست. قلبی که بزرگ می گفتند؛ با هر شکستن ذره ای از خود را گم کرده است. حال کوچک است و زود به آخر می رسد. تاب جملات را ندارد. تاب دلهره ها و دلتنگی ها را.
نمی تواند؛ نقش بازی کند....به ظاهر همدرد باشد....سابق همدرد بود....در مقابل هر چه می گفتند؛ عکس العملی داشت....اما حال می بینم که سکوت اختیار می کند تا لااقل درد خود، لو نرود....صدایی بر قلبم نیست تا با شنیدش؛ جسم ام را امیدی باشد....!
دیگر نه تاب نوشتن دارم و نه می توانم حرف بزنم....همه ی حرف ها و کلماتم در شلوغی زندگی گم شده اند....دلم هوای یکی مثل خودم را دارد....خودم را می خواهم تا بار دیگر مرور شوم...کسی که فقط احساس کند....از عقل و منطق بیزارم....!
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 20:36 توسط ثریا دهقان
|
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.