امروز خاطره ای نیست...!
شب است و در فضای نه چندان خلوت خانه به روز مره گی هایم می اندیشم. به این می اندیشم که کدام اتفاق امروز تاریخی برای زندگی ام بود؟! کدام اتفاق برای امروزم خاص بود؟!
امروز گریه ی کودک می توانست خاص باشد و یا نفرین یک مادر و شاید هم هوای سردی که مانع بسیاری از کارها می شد. کارهایی که می توانستند؛ تامین کننده ی شادی آن روز گردد.
نه...هیچکدام از این اتفاقات برایم نمی تواند خاطره باشد....چرا که؛ عادت شده است و عادی به نظر می رسد.
امروز نگاه خودم آزار دهنده تر از دیگران بود. نمی دانم چرا....؟!
دستان پینه بسته اش را به دید نفرت نگاه می کردم و هر چه می گفت و جواب می داد؛ در نظرم تلخ بود. او با لبخند مدارایم می کرد اما من به عادت همیشه بایستی که نافرمانی می کردم از احساس.
نگاهم آزار دهنده بود چرا که دستی نداشت تا با یک سیلی مرا به خود آورد. چشمانش سویی نداشت و برای همین هم با عزیز نداشته اش اشتباه گرفته بود و نمی توانست به مانند من باشد.
نمی دانم عزیزش کجا بود و چرا تنهایی بر او تحمیل شده بود....؟! کاش بود و نمی گذاشت اسراف محبت کند....نمی گذاشت با کسان نا آشنا.....!
نه....این نوشته نمی تواند برایم یک برگ از تاریخ زندگی باشد.....نمی تواند برایم احساسی ماندگار باشد...این را هم عادی می بینم و به مانند تو و دیگری از کنارش می گذرم.
پس امروز خاطره ای نبود.....!
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.