امروز را کفر می گویم....!
امروز می خواهم کفر بگویم تا بلکه غرور خدایی ات را بشکنم.....زودتر دست به کار خواهی شد برای از بین بردن کسی که انسان است و آفریده ی دست ات.....امروز کفر می گویم تا لحظه ای به خدایی ات شک کنی....به وجودت....به اینکه کاش نمی کردی....کاش ......؟!
خدای من آنقدر مغروری و خصلت آدمی به خود گرفته ای که گاهی به اشتباه می آفرینی و به اشتباه از بین می بری.....اشتباهات سنگینی می کند بر عرش خداوندی ات....خدایی هستی که برای تجربه ی سختی ها؛ به کلام قانع است.....با کلام انسان هایی که نقشه ات را به اجبار قدرت خداوندی ات اجرا می کنند....از بدبختی ها می گویند.....سوز ناله ی آنها را می شنوی.....؟!کودک غمین کنار جاده یادت هست که چگونه از نقشه کنار زده ای....؟! تو با این ها تجربه می کنی زندگی را.....؟!می بینی و لذت می بری از شلوغی آدمکانت....از غوغایی که تنها با خاک به پا کردی......!
خدایا! هیچ می دانستی که تو از جنس من هستی؟! می دانستی که من عین تو هستم؟! در کنار من زندگی برای تو ممکن می شود!
خدایا از بودنت خسته ام....می خواهم که نباشی و نبینم تو و این خانه ی ویرانگرت را.....صاحب خانه ای به مانند تو داشتن؛ دنیا را جهنمی می کند که از سالها قبل و یا قرن ها قبل تر وعده اش را دادی.
«خدا در این اینجا غریبه است»
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.