دردها بر سر کلمات چه خواهند آورد...؟!
امروز گفتند که باید بنویسید تا نویسنده شوید. می نویسم. اما نمی دانم دردها بر سر کلماتم چه خواهند آورد.....؟!
نمی دانم وقتی سر بلند می کنم و دردها را یک جا ببینم؛ چگونه آنها را نظم خواهم بخشید....؟!
پراکنده گویی هایی که روزی زندگی کرده ام. هر جمله ای که با تجربه اش طعم تلخ بودن را چشیدم. طعم نگاه های سنگینی را که هر بار در خود احساس کردم.
نوشتن اتفاقات روزمره را تمرینی برای نویسندگی می خواهند اما گاهی یاد آوری آن چیزی که برای آنروز زندگی کردی؛ عذاب دوباره ی زندگیست. عذابی که قلبت را در آنی می شکند و سر به زیر می اندازد تا نگاه ات را پنهان کنی.
حال تصور کن شب بنشینی و دوباره به یاد آوری؛ آن کس یا کسانی را که خدا هم ذات تو آفرید و جانشین خود بر زمین ساخت ولی افسوس....!
تمرین می کنم و با دردها مشقی دوباره می نویسم تا قلم گرفتن را یاد بگیرم.
آری.یاد خواهم گرفت که چگونه کلمات را پی هم روانه سازم تا کسانم را نرنجانم. چگونه قلم بگیرم تا قلب ترک خورده ی دخترک با کلمه ای نا به جا نشکند.
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.