همرنگ جماعت شو...!
نمی توانم کلامی بر زبان بیاورم. نمی توانم درد دلی بشنوم و بگذرم و ....نمی توانم بنویسم...نمی توانم...نمی توانم...نمی توانم.
نمی دانم چه شده است؟!....نمی دانم دانم چه بلایی هست که شدید آزارم می دهد؟!.....نمی دانم برای چه عزیزانم این حرف ها را تکرار دانسته و از من دوری می کنند؟! اما می دانم که چاره گری باید یافت.
از بی پدری و بدبختی و فقر مردمانم بگویم؟! اما تا کی؟! به هر زبانی که راضی کننده بود و به هر رنگی که خواستند؛ گفته شد اما چرا کسی ندید؟! چرا نمی خواهید ببینید؟! چرا می بینید و می گذرید و یا چرا به جمله کفایت می کنید؟! جمله تا کی می تواند بودنتان در کنارم را جبران کند؟! تا کی می تواند آغوشی باشد برای دخترکی که می خواهد سر بر سینه ی پدر گذارد و آرام گیرد؟! تا کی می خواهید خود را عقب بکشید و به دیگری واگذار کنید؟! تا کی...؟!
بس کنید این حرکات و لوس بازی هایی را که جز همانندهایتان کسی قبول ندارد. شما بسیار شبه خود دارید. آنقدر که مملکت و یا یک کشور تشکیل دادید و حتما برای رسوا نشدن همرنگ یکدیگر هستید.
آری. می خواهم که نباشید....می خواهم به من و حرکاتم بی تفاوت باشید....می خواهم آنقدر سکوت کنم و اشک بریزم که فرصت حرف زدن را از دست بدهم...فرصت دلسوزی ها را....فرصت نشنیدن نفرین های مادر را...!
ببین چه بی نظم حرف می زنم؟!
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.