خستگی همین است....!
این روزها حرف هایم همه از روی کنایه هست. نمی دانم چرا......؟ اما تلخ شده ام!
خسته ام.....از حرف ها و وعده ها خسته ام.....از دروغ مردمم خسته ام....از خودم و خواسته های بی انجام ام خسته ام......از حرف هایی که جز از سر مستی به زبان نمی آید.....حرف هایی که ظاهر خوشی دارد اما دل را ویران می کند.....حرف هایی که برای آرام کردنت هست اما نمی توانی در ذهن خود جای دهی.....!!!!
حرف دل نیست. شاید در گوشه ای از همین آسمان دلی دیگر با ریز اندوه ها رنگ خود را از دست می دهد و چه کسی بر آن آگاه است...؟؟ شاید به مانند من به قلم پناه آورده باشد اما وقتی قلم کارساز نباشد؛ چه باید کرد؟! آری. قلم کارساز دل های خاکستری نیست....قلب هایی که با تک کلمه ها ریخته می شوند و با هر ترمیم، ذره ای از وجودش را از دست می دهد.
شاید خستگی همین هست.....آنقدر بگویی و تکرار کنی که دست بکشی از خواسته ات.....در اولین بار کسی تو را احساس نخواهد کرد و در دومین بار فضا را اشغال ساخته ای و سومین بار حضور داری و چهارمین بار صدایت شنیده می شود و بس. پنجمین بار تو را خواهند دید و ششمین بار توجه می کنند و برای هفتمین بار خسته می شوی و بساط خود را جمع می کنی.....بعد از مدتی دلت می خواهد بار دیگر کاری کنی و شش مرحله را از نو شروع می کنی و هفتمین را توان مقابله نداری.
بی مفهوم باید نوشت به مانند خودت که اگر بیندیشی بی مفهوم و بی غرض زندگی می کنی!!!
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.