کاش فرصت گلایه داشتم.... کاش فرصت گفتن داشتم....کاش فرصت نفس کشیدن داشتم.....!!!

مردمانی که در یک شهر و به هوای هم نفس می کشیم؛ دلم را به تنگ آورده اند. مردمانی که ندیدند. بی ریا کار می کنم و بی ریا مهر می ورزم و بی ریا.....نمی بینند و نخواهند دید....عادت کرده ام به اینکه غم هایم را در چشم دیگری ببینند و عادت کردم به اینکه تسکین دهم خود را با شکوه هایی به درگاه خالقم.

کاری خواهم کرد که از خود نه در مقابل دیگری؛ خجالت بکشید و به مانند من فرصت نفس کشیدن بخواهید. به نامتان قسم که گریه هایم را بر شما نمی بخشم. قصاص دل شکسته ام را خواهم گرفت.

از چه کسی...؟! یا از چه کسانی....؟! به مانند دیگران نخواهم شد که از بردن نام افراد هراس دارند.

در دادگاه قلم؛ نوشته ای می نویسم و افراد را محکوم می کنم به.......؟!

خدا گفت: از دست تو کاری بر نخواهد آمد...چرا خود را با هرزه گویی های همیشگی سرگرم می کنی و...؟! تو حق نخواهی داشت که به مانند آنها بی مهری کنی و دل عزیزانم و همان هایی که اشرف مخلوقاتم هستند را بشکنی و به درد آوری. تو نمی توانی چون من نمی خواهم....همان کاری صورت خواهد گرفت که من می خواهم.

همان کاری صورت خواهد گرفت که من می خواهم....!!!

لحظه ای بیندیش....! به خدایی که در کنارت هست؟!