رهایم کن از این ظلمت
سلام.
می گویم که حالم خوب است....چنان خوب است که گریه امانم نمی دهد....چنان خوب است که قلبم در تنگنای نبودنت مرده است....چنان خوبم که.......؟!
سخت است تکه سنگی را به نظاره بنشینی که نام خانوادگی تو؛ رویش نوشته شده است. سخت است ببینی عزیزت در زیر سنگی به امانت خوابیده است و توان این را نداری تا از سنگینی رهایی اش بخشی. سخت است حرف بزنی با کسی که با هر خواسته ات؛ شرمنده می شود. چرا که نمی تواند قطره اشکم را پاک کرده و بگوید که هستم.
پدر عزیزم..... محتاج تر از همیشه می خوانمت....می خواهمت.....!!!
نبودنت برایم تاریکی محض است....رهایم کن از این ظلمت.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 18:17 توسط ثریا دهقان
|
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.