من....من...من....چه واژه ی بی مفهومی؟!

من دیگرم را از یاد برده ام. با «منی» زندگی می کنم که مردم از من می خواهند. همه چیز و همه کس بایستی بر وفق مراد مردم باشد و بس. یاد می گیرم که نباید دوست داشته باشم....نباید محتاج کسی دیگر باشم...نباید اعتماد کنم!

نمی خواهم به دید بدبینانه از من یاد کنید. من از آن زمان که دانش آموز لقب گرفته ام؛ بر خود وظیفه دانستم که یاد بگیرم. با دقتی دو چندان افراد و اتفاقات را زیر نگاه کودکانه ی خود داشتم. هر وقت که به شناختی جدید از خصلت های آدمیان می رسیدم؛ بر عذاب ام افزوده می شد و فکرم را که توان حلاجی ریز رفتارها را نداشت از هر روزش پریشان تر می کرد. کودکان هم سن خود را نتوانستم دوست بدارم....نتوانستم با آن ها انس بگیرم و به مانند آن ها در زنگ تفریح به شیطنت و دور هم خندیدن اکتفا کنم. هر مکانی را که خلوت می پنداشتم؛ مناسب ترین آرامگاه برای خود و افکارم انتخاب می کردم، جایی که به دور از سر و صدای دانش آموزان و خاطراتشان بود. خاطراتی که مرا دلتنگ گرمی دستان پدر می کرد.

آری! دل کودکانه ام بهانه ی پدر را می گرفت اما نه کسی می فهمید و نه کسی ملاحظه ی رفتارش را داشت. کودکان چه بدانند که چگونه دل بسوزانند؟!

تمام دلسوزیشان برایم این بود که با دست اشاره کرده و می گفتند؛ آن دخترک پدر ندارد جلوی خوراکی های رنگین نباید بخوریم و خیلی های دیگر همین را هم نمی گفتند.

آن افکار کودکانه الان بزرگ شده اند. در جسمی بزرگ تر جا گرفته اند. مگر «پدر» را نان می پندارید که بی رحمانانه سبب دل آزاری ها می شوید؟!

پدر برایم عشق است. محبتی که نتوانستم و نمی توانم جز به از کس دیگری انتظار داشته باشم. کسی نیست که باورش کنم.!

ملاحظه کافیست...! زندگی را راحت به سر کنید....برق نگاهم را کم سو می کنم تا آزارتان ندهم!