به خود بیندیش!
گفتند که هستیم.....باورشان کردم.....عمق فکرشان را اندازه گرفتم.....اما چیزی در افکار پوچ اش جریان نداشت!
برای اولین بار دیدم و به عادت همیشه بایستی که با جرقه ای شروع می کردم. برایش چند خط نوشتم اما او درگیر تر از من بیکار بود. او برای خود دغدغه داشت. دغدغه ی کار...موقعیتی که در آن بود....شخصیتی که ساخته و پرداخته ی دیگران محسوب می شد!!!
این ماجرا روال همیشگی خود را تکرار می کند. یکی را بزرگ می دانم و ذهن اش را جایی می پندارم که حرف هایم در آن جا گیرد ولی در اولین امتحان جا می زند. نادیده می گیرم انسان هایی را که افکارشان را محال می پندارند. این مردم برای خود کودن ترین شخصیت هستند. چرا که نمی توانند برای نه دلیل بلکه بهانه های از خود کوچک تر را پاسخ گویند!
برای افراد نباید جنسیت مهم تلقی شده و او را وادار به حرفی کند که بر خلاف خواسته اش هست. اکثر اوقات اینچنین است. تاسف باید خورد به حال مردانی که مرد بودنشان در گرو کلام های جلف است؟!!!
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.