جمعه ها غم دیگه بیداد می کنه!
جمعه ها حال و حوصله ی خود را هم ندارم....«جمعه ها خون جای بارون می چکه»!
دلگیر ترین روزم جمعه است. بی هدف تر از همیشه.....هر چه قدر هم تلاش به زیبایی کند؛ هیچ فایده ای برای دل های غمین ندارد...!!!!
حال نوشتن هم ندارم....نمی توانم کلمات را وادار به گفتگو کنم....؟! دخترک کنار خیابان قصه ام را نمی توانم به مقصد برسانم.....خسته شد از بس به دنبال انسانی از جنس خود گشت!!
بی خیال حرف های بیهوده ی تکراری....حالم خوش نیست....نای یادآوری کلمات خسته کننده را هم ندارم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ ساعت 12:48 توسط ثریا دهقان
|
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.