جمعه ها حال و حوصله ی خود را هم ندارم....«جمعه ها خون جای بارون می چکه»!

دلگیر ترین روزم جمعه است. بی هدف تر از همیشه.....هر چه قدر هم تلاش به زیبایی کند؛ هیچ فایده ای برای دل های غمین ندارد...!!!!

حال نوشتن هم ندارم....نمی توانم کلمات را وادار به گفتگو کنم....؟! دخترک کنار خیابان قصه ام را نمی توانم به مقصد برسانم.....خسته شد از بس به دنبال انسانی از جنس خود گشت!!

بی خیال حرف های بیهوده ی تکراری....حالم خوش نیست....نای یادآوری کلمات خسته کننده را هم ندارم.