چرا خدا را دوست دارند؟!
خواسته هایم را بر خدا بخشیدم....چیزی از عظمت و بزرگی او را محتاج نیستم....عزیز رفته ام را نمی خواهم؟!
عزیزم اگر در کنارم بود منت خدا را بر سر داشتم. خدا می گفت: برای تو آفریدم و به خواست تو در کنارت هست. اما حال آسوده از هر منتی به ظاهر هم که شده زندگی را بی دغدغه به سر می کنم. مقابل عظمت خدا ایستاده و می گویم: به خواست خود آفریدی و برای عذاب یکی بنده هایت از دنیا بردی.
باز هم سر رشته کلام رها شد در میان موجی از کلمات بی ربط.....نمی خواستم از خدا بنویسم......؟!
چرا دنیای بی کینه به آرزو بدل شده است؟! چرا همه در اندیشه ی نابودی ظلمت هستند؟! چرا همه خدا را دوست دارند؟! مگر احساس دوست داشتن در قلب آدمی هست که دم از احساس می زنند؟!
مردم همه در عذاب اشتباه آفرینش زندگی را تحمل می کنند!!!
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 17:51 توسط ثریا دهقان
|
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.