خواسته هایم را بر خدا بخشیدم....چیزی از عظمت و بزرگی او را محتاج نیستم....عزیز رفته ام را نمی خواهم؟!

عزیزم اگر در کنارم بود منت خدا را بر سر داشتم. خدا می گفت: برای تو آفریدم و به خواست تو در کنارت هست. اما حال آسوده از هر منتی به ظاهر هم که شده زندگی را بی دغدغه به سر می کنم. مقابل عظمت خدا ایستاده و می گویم: به خواست خود آفریدی و برای عذاب یکی بنده هایت از دنیا بردی.

باز هم سر رشته کلام رها شد در میان موجی از کلمات بی ربط.....نمی خواستم از خدا بنویسم......؟!

چرا دنیای بی کینه به آرزو بدل شده است؟! چرا همه در اندیشه ی نابودی ظلمت هستند؟! چرا همه خدا را دوست دارند؟!  مگر احساس دوست داشتن در قلب آدمی هست که دم از احساس می زنند؟!

مردم همه در عذاب اشتباه آفرینش زندگی را تحمل می کنند!!!