در التماس لحظه ها
سال....ماه...روز...ساعت....دقیقه....ثانیه....چه باید کرد با این واژه ها؟! واژه هایی که جز گذر مرهمی بر درد ها نیستند. هدف از پدید آمدن این لغات فقط خدمت به اشرف مخلوقات است و دیگر هیچ. چرا وظایف خود را نادیده می گیرند؟!
دردها و غم ها را ببین! چگونه در التماس گذر لحظه های عذاب آور زندگی هستند؟!
دقیقا نمی دانم چه باید بکنم؟!کاش می توانستم خیره به حرکات دیوانه وارش سکوت کنم و خود را از گفتن کلمات بی ربط خلاصی بخشم.
بغض گلویم را به سختی می فشارد تا راهی برای خلاصی یابد. در انتظار گذر لحظه های تلخ زندگی هستم. به نظر چه باید بکنم؟! آیا لازم است؛ کلمات بی ربط و اضافی را پشت سر هم به نظم کشم؟! لازم است قلم را وادار به هرزه گویی کنم؟!
این روزها به اندازه ی کافی وقت برای تامل داشتم. همه ی دوستان و اطرافیان نفرت برانگیز شدند. دیگر نمی توانم مهر دروغین شان را باور کنم. نمی خواهم کسی خود را مسئول زدودن غم هایم بداند!
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.