نمی دانم کدامین واژه ها را همچون سربازان جان به کف آماده باش به صف کشم تا بنویسم از همه ی آن اتفاقاتی که در بسیاری از خاطرات هستند و گاهی ذهن را وادار به کرده هایی می کند که جنون آفرینند. گاهی کنترل افکار و حرکات احمقانه ی خود را نداری. به دنبال مکانی هستی برای اندیشیدن به آنچه که از اطراف می خواهی؟! بیشتر که فکر می کنی؛ هیچ نیازی نمی یابی تا برای به دست آوردنش به زحمت بیفتی. سکوت کارساز نیست. به جملاتی پناه می آوری که دیوانه وار از زیر زبانت به مقصد آزار دیگران خارج می شود. در میان قهقهه های زندگی، شرمنده ی نگاه هایی هستم که خیره بر چشمانم از بی وفایی شکوه می کنند. به خود آمدم تا دلیل نگاه های سنگین بر وجودم را بدانم؛ بر دردها و غم هایشان می خندیدم. عجب نفرت انگیز بود کرده ام!

اکنون به لبخند مبهوت شده بر لبانم نگاه می کنم و تصویر نگاه های کودکان بغض کرده را در ذهن حلاجی می کنم. به روزهایی که با بی عاری گذرانده ام می اندیشم. فکر و خیال کارساز نیست. باید در کنارشان باشم و دردهایشان را بر جان خرم. عذاب هایشان را در قلبم به امانت نگه می دارم تا بلکه کودکی کنند.