بی هیچ دشواری کلام می گویم: سلام.

بابای من امروز حالم خوش نیست. نمی دانم از خانواده و اطراف چه می خواهم؟! نمی دانم برای زندگی کاری از دستم ساخته است یا نه؟! همه از دستم خسته شده اند. تا کی باید هوای دیوانگی های مرا داشته باشند؟!

بابا ی عزیزم؛ امروز و هر روز به چشم می بینم که در اوج خستگی و نا امیدی برای حالم دلسوزی می کنند. بابا جون امروز و هر روز دلم را می سوزانند و نبودنت را با بی رحمی تمام یاد آور می شوند.

در این دنیا این مسائل پیش پا افتاده است و همه به چشم رئال می بینند. اگر بودی...آرام در کنارت می نشستم و کز می کردم. اگر بودی هنگام دلتنگی ام به نگاهت پناه می آوردم. اگر بودی کرده هایشان را به تو می گفتم؛ تا در مقابل اتفاقات سینه سپر کنی و هوای دخترت را داشته باشی. گاهی دلم می خواهد؛ عزیزی را«بابا» خطاب کنم اما نمی توانم. وقتی لب باز می کنم؛ جسم بی روحت را در تابوت به یاد می آورم. پارچه ی سفیدی را به یاد می آورم که کنار کشیدند تا ببینم که چگونه پدرم با ابهت و عظمت مردانگی اش حتی برای آخرین بار هم که شده نمی تواند با عزیزش خداحافظی کند. خدا قدرتش را بر عزیزی که خود آفریده بود تا جانشینش بر روی زمین باشد؛ تحمیل کرد. خدا هر آن و هر لحظه در فکر اتفاقیست که مردمش آنرا«قدرت خداوندی»می نامند.

خدا به داشته هایش مغرور هست. خدا به هر آنچه که آفریده تکبر می ورزد. به حال خدایم نگرانم!

نگران خدایی هستم که جز عرش به جنس نور؛ جایگاهی محکم تر از قلب آدمی در این کره ندارد. خدا در این زمین خاکی غریبه است. نمی خواهم پناهش دهم. همانم را از خانه بر می گردانم.....

بابای عزیزم تو در کنار خداوندی که دم از قدرتش می زدی؛ خوش باش.