گریه های نیمه شب
باز هم قرار است اتفاقی بیفتد....؟!
دلهره ی این را دارم که امشب تمام شود و شاهد فردایی باشم که تلخ تر از دیروزم باشد. همیشه این دلهره را به همراه دارم. این روز ها بیشتر از هر وقت دیگر ترس از زندگی دارم. عذاب ها به مانند همیشه کمین کرده اند...در انتظار ضربه ای دوباره هستند تا روحم را پریشان تر کنند....خاطرات تلخ و عذاب آور گذشته را یاد آورم کنند. شکنجه ام می دهد، اشک هایی که نیمه شب به سراغم می آید....جملاتی که برای آرامشم در گوشم زمزمه می کنند. کلمات را نامنظم در کنار هم می چینند و جملات را تلخ می کنند.
چه زندگی فریبنده ای داریم!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 22:11 توسط ثریا دهقان
|
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.