باز هم قرار است اتفاقی بیفتد....؟!

دلهره ی این را دارم که امشب تمام شود و شاهد فردایی باشم که تلخ تر از دیروزم باشد. همیشه این دلهره را به همراه دارم. این روز ها بیشتر از هر وقت دیگر ترس از زندگی دارم. عذاب ها به مانند همیشه کمین کرده اند...در انتظار ضربه ای دوباره هستند تا روحم را پریشان تر کنند....خاطرات تلخ و عذاب آور گذشته را یاد آورم کنند. شکنجه ام می دهد، اشک هایی که نیمه شب به سراغم می آید....جملاتی که برای آرامشم در گوشم زمزمه می کنند. کلمات را نامنظم در کنار هم می چینند و جملات را تلخ می کنند.

چه زندگی فریبنده ای داریم!