وقتی خوشحالی؛چیزی از زندگی به یادت نیست. فراموش می کنی همه ی چیز هایی را که هر روز زندگی ات را فنا می کردند. وقتی خوشحالی نمی توانی فکر و خیال خود را سامان دهی. آن کس همیشگی نیستی. به آینه نگاه می کنی و خود را نمی شناسی. حرف هایت را خنده های اطراف پاسخ می گویند. خوشحالی یعنی  مستی تام....

نوشتن را از یاد برده ام....حرف هایم از آن خودم نیست.کلام دیگران بر سر زبانم هست و به مانند آنها حرف می زنم. گاهی در میان جمعیت گم می شوم. نمی خواهم شادی هایشان را به خاطر کارهایی که موجب پشیمانی هست؛خراب کنم. پس اشتباه ها را هم بر جان می خرم. چیزی برای از دست دادن ندارم. دوستی نیست تا برای نبودم؛ نگران باشد.

چند روزی را به خوشحالی گذراندم اما....دلتنگ لحظاتم.