حرفی تازه برای گفتن می خواهم. یک نامهربانی تازه برای اعتراض و یا شکستن دلی را می خواهم که تا عمر دارم برای به آتش انداختنش شاد باشم. روحی که در عذاب شادی ها نابود گردد. منی که من بودن خود را در میان سیاهی ها فراموش کند. عذاب مادری را می خواهم که تمام آرزوهایش را برای فرزندش می خواهد و چه ساده دلش را می شکند به خاطر یک اتفاق ساده.

نمی توانم آرام باشم...کنترل روح و جسم خود را از دست داده ام.....رو به دیوانگی می برم...چه باید کرد؟! می خواهم خود را عذاب دهم.....می خواهم خود را دور کنم از تمام انسان هایی که به طرز وحشیانه ای فریب می دهند هم ذات خود را....خدا،انسان،زندگی،بودن.....تکرار خاطره ای هست برای زمین.