روزگاری به تنهایی گذشت. خوب بودن در میان مردم گذشت.تلخ نبودم تا نیازارم دلی؛تلخ هستند تا بیازارن دلم.هر چه بودم من کردم من آشکار تا نماند پنهان از من کردار.خو کنند مردم با آشنا،رنگ دیگر نبینند در هم ذاتشان.این چنین بود و نبود.گاهی از سر وا کردند و گاهی نیازمند شدند. این چنین زیستند و من خالی شدم. کم کم پوچ شدم،دل زار شدم. هر که دید مرا بر سر راه؛ گریز کرد از راه خویش.لااقل بایستی راهش می رفت. می گذشت از کنارم بی جواب.مانعی نیستم بر راه کس.

این چنین خوب بودن لازم است؟!

می نویسم از سر خط:

روزگاری به تنهایی گذشت. خوب بودن در میان انسان گذشت!