روزگاری به تنهایی گذشت
روزگاری به تنهایی گذشت. خوب بودن در میان مردم گذشت.تلخ نبودم تا نیازارم دلی؛تلخ هستند تا بیازارن دلم.هر چه بودم من کردم من آشکار تا نماند پنهان از من کردار.خو کنند مردم با آشنا،رنگ دیگر نبینند در هم ذاتشان.این چنین بود و نبود.گاهی از سر وا کردند و گاهی نیازمند شدند. این چنین زیستند و من خالی شدم. کم کم پوچ شدم،دل زار شدم. هر که دید مرا بر سر راه؛ گریز کرد از راه خویش.لااقل بایستی راهش می رفت. می گذشت از کنارم بی جواب.مانعی نیستم بر راه کس.
این چنین خوب بودن لازم است؟!
می نویسم از سر خط:
روزگاری به تنهایی گذشت. خوب بودن در میان انسان گذشت!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 23:34 توسط ثریا دهقان
|
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.