بیزارتر از دیروز
هر روز بیزارتر از دیروز.
چرا باید برای کسی که می دانی برایت نمی ماند؛لبخند بزنی تا حالش را به خیال خود خوب کرده باشی. پس حال خودم چه می شود؟! چه کسی حاضر است به خاطر من کاری کند؟! چه کسی حاضر خواهد شد؛ رفتار و اخلاق و جملاتش را مطابق میل من انجام دهد؟!
کسی این چنین نمی تواند باشد. خدا از غرور خدایی اش در وجود ما قرار داده و برای همین هم مثل خدا حاضر به شکستن غرور خود و آنچه که به پندار ما درست است؛نیستیم. نمی خواهم کسی بی جهت و برای لحظه ای هم که شده بخواهد آرامشم را پدید آورد. با جملاتی لحظه ای از دردهایم دور کند. نمی خواهم کسی خود را مجبور به امیدواری کند.
می خواهم تنها باشم چرا که تا به امروز کسی دلیل تنهایی ام را نفهمیده است.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 23:15 توسط ثریا دهقان
|
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.