امروز مثل همیشه با خدایم بودم.سخنمان از هر روز زندگی گرم تر بود و دلمان هم صدا با هم در تپش بودند. خدا هم هیجان داشت و حس خدا بودنش را برای لحظه ای هم که شده گم کرده بود. با خدا راحت تر می توانم حرف بزنم چرا که قبل از اینکه سخنی بگویم با لبخندی گفته ام را همراهی می کند.

خیره به عرش خدایی اش گفتم: چرا هر روز که تو را می بینم؛ حرف های تکراری ام را می شنوی و لبخند می زنی؟!

خدا آرام گفت: تو همان کودکی هستی که بهانه هایت را به گریه بدل می کردی و حال آن را درد می نامی و مرا مقصر دردهایت.

گفتم: مادر آرامم می کرد هر وقت که هق هق دلتنگی هایم را می شنید.

خدا گفت: مطمئنی آنکس مادرت بود؟!

حرفی نیست بین من و خدایم. چرا او می داند هر آنچه را که می خواهم بگویم؟!

از فکر پریشانم خسته ام. در عذاب خاطری هستم که نا خواسته اتفاقات را از جانب خدایش پذیرفت و به اسم تقدیر پذیرفت.