خدای من سلام
خدای من سلام.
امروز دلم تو را خواست و بار دیگر خواستم تا با شما حرف بزنم. حالم را خود می بینی. ناله هایم را بهتر از خودم می شنوی. ذهن آشفته ام را آشفته تر می سازی با طرح هایی که به خیال خود ابتکار و به نظر بندگانت عذاب و به نظر فرشتگان اضافه کاریست.
خدای من تو دیدی نزدیک ترینم در مقابل دیده گانم دخترش را بوسید و متوجه نگاه های سنگینم نشد. سرم را برگرداندم تا دیده نشود بغض چشمانم. خدایا پدرم حالش خوب است؟! می دانم که دلتنگی نمی کند. می دانم دلش هوای دختر گریانش را ندارد؛ چرا که به عزیزش رسیده است به همان که شب و روز خدا می نامیدش.
خدایا! وقتی یکی از اعضای خانواده از خواب پدر می گوید؛به حال خود گریه می کنم چرا که هیچ وقت تا به امروز مرا لایق رویایش هم نمی داند. هر روز به فکرش می خوابم تا بلکه حس پدر بودنش بر خود را تحمیل کنم و روحش را به طرف قلبم دعوت کنم.
خدا بنده هایت هیچ وقت آن آفریده ی انسان نخواهند بود. در اول گفتم؛دلم تو را می خواست و در انتها باز پدرم را خواستم.
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.