خدای دلتنگم
به خدا گفتم: هر وقت تنها شدی می خوام باهات حرف بزنم.
خدا گفت: من همیشه تنهایم.اگر کاری داری بگو.
گفتم: امروز تو بگو تا من بشنوم.می خواهم دلتنگی هایت را به جان خرم.
خدا با آرامش همیشگی گفت: می دانم در آخر همان می شود که اول گفتم. تو می خواهی و می روی. کاش می شنیدی و می گفتی و چون کاری از دستت ساخته نیست؛می رفتی.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 18:45 توسط ثریا دهقان
|
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.