دنیای نا آشنا
قدم بر دنیایی می گذارم که تا به حال با آن دنیا و موجودات آن آشنا نبودم. آهسته قدم بر می دارم چرا که بی اجازه وارد شدم. اگر بفهمند در دنیای خود بیگانه ای از جنس غیر دارند چه خواهند کرد؟!
به رهبر خود اعتراض خواهند کرد و عصیان می کنند به خاطر غریبه ای که هیچ شباهتی به آنان ندارد. دور دنیای خود حصار کشیده اند و ترس از بیگانگان دارند. از چه می ترسند؟!
نا مهربان نخواهم بود. بی حرمتی نخواهم کرد. هر آنچه بخواهند همان را می کنم. دیگر ترسی نخواهم داشت. آنها از بودنم می ترسند. از وجودی که خداوند اشرف مخلوقات می خواندش. اما نمی دانند که من از دنیای خود می خواهم به این موجودات و به این دنیای نا آشنا پناه آورده ام.
چه می توانم کرد در این دنیایی که قبولم نخواهند کرد. لااقل در دنیای خود سبب دل آزاری هم ذات خویش می شوم و مردمم از بودنم اظهار نا امیدی می کنند.
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.