به نام خدا، کسی که دوست داشتنش را حس می کنم.

آدم چه عشقی می کنه وقتی به روزهای بی قراری فکر می کنه. جایی هستم که هیچ جایی خالی برای غم و نفرت و بیزاری نیست. همه شاد هستن و به این هم فکر نمی کنن که شاید، یکی به شادی اونا  فکر می کنه و حسرت خنده هایش کسی را بی قرار.

دست خودم نیست و نمی دانم چرا برایم هیچ حسی نزدیک به خودم نیست. چند وقتیه خودم را گم کرده ام، نمی دانم چگونه زمانی می توانستم، قلب های اطرافیان رو خیلی راحت به دست بیارم و حالا هر چه بیشتر حرف می زنم، همان قدر هم فاصله ها رو نسبت به خود دورتر می کنم. این اجازه رو دادم که هر کی خواست، به من توهین کنه. بودن خودم رو فراموش کردم. از تکرار بیزارم و هر وقت در خود عملی تکراری می بینم، دیوانه می شوم.

از یک چیز مطمئن هستم و آن خواسته هایی است که زندگی برایم کم گذاشته.