روز های بی قراری
به نام خدا، کسی که دوست داشتنش را حس می کنم.
آدم چه عشقی می کنه وقتی به روزهای بی قراری فکر می کنه. جایی هستم که هیچ جایی خالی برای غم و نفرت و بیزاری نیست. همه شاد هستن و به این هم فکر نمی کنن که شاید، یکی به شادی اونا فکر می کنه و حسرت خنده هایش کسی را بی قرار.
دست خودم نیست و نمی دانم چرا برایم هیچ حسی نزدیک به خودم نیست. چند وقتیه خودم را گم کرده ام، نمی دانم چگونه زمانی می توانستم، قلب های اطرافیان رو خیلی راحت به دست بیارم و حالا هر چه بیشتر حرف می زنم، همان قدر هم فاصله ها رو نسبت به خود دورتر می کنم. این اجازه رو دادم که هر کی خواست، به من توهین کنه. بودن خودم رو فراموش کردم. از تکرار بیزارم و هر وقت در خود عملی تکراری می بینم، دیوانه می شوم.
از یک چیز مطمئن هستم و آن خواسته هایی است که زندگی برایم کم گذاشته.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:55 توسط ثریا دهقان
|
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.