فقط کاش نام پدر داشتم. کاش می فهمیدم که کسی هست تا تنها برای من باشد. کاش اشک هایم در چهارده سال جواب داشت. کاش آرزوهایم به عنوان خواسته ی کودکی قبول می کردند. کاش مرگ نهایت نبود. مرگ اوج ناکامی نبود. مرگ، کاش فقط یک رسیدن بود. و کاش هیچ عنوانی نداشتم. من از مرد بودن و مردانگی به ظاهر متنفرم. من از زنان خود فروش متنفرم. آنانکه عشوه ی ارزان فروختتند تا من در نهایت فحشاگری گم شوم.....من از خودم و از روزهایم گله مند نیستم. من از خدایی چون مردان متنفرم. با تمام فهمیدن ها کفرش می گویم....نیست شود از زندگی نکبت بارم....