نیست شود از زندگی نکبت بارم...
فقط کاش نام پدر داشتم. کاش می فهمیدم که کسی هست تا تنها برای من باشد. کاش اشک هایم در چهارده سال جواب داشت. کاش آرزوهایم به عنوان خواسته ی کودکی قبول می کردند. کاش مرگ نهایت نبود. مرگ اوج ناکامی نبود. مرگ، کاش فقط یک رسیدن بود. و کاش هیچ عنوانی نداشتم. من از مرد بودن و مردانگی به ظاهر متنفرم. من از زنان خود فروش متنفرم. آنانکه عشوه ی ارزان فروختتند تا من در نهایت فحشاگری گم شوم.....من از خودم و از روزهایم گله مند نیستم. من از خدایی چون مردان متنفرم. با تمام فهمیدن ها کفرش می گویم....نیست شود از زندگی نکبت بارم....
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۲ ساعت 23:49 توسط ثریا دهقان
|
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموم عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید و یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند،آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده است.