در پس نگاه ها چنان احساس هایی می بینم که عذابم می دهد. آنها کسی می شوند به غیر خود. گاهی چنان خوب می شویم که باورمان می شود. من در همه ی سال هایم نخواستم که خوب باشم. متنفر بودم از هر آنچه خوب بودنم را تضمین می کرد.

می گویند؛ قلب پاک، حجاب، صداقت، تلاش....من این واژه ها نیستم. من انسان ام نه خوب بلکه همان بد. چنان بد که با کلام دل بچگان را در هم می شکنم. قلب مادر را به درد می آورم با رفتاری که حیوان گونه می نامند. من آدمیان را غرق در زشتی می کنم و خدا را در عذاب کرده هایش می گذارم. تو را از خود و عزیزانت جدا می کنم و به آن بد بزرگ که همه را در جبر به رفتن می گذارد؛ نزدیک و نزدیک تر می کنم.

کلمات در کنار هم بی قراری می کنند. مرا بد می کنند. تقصیر نه از آن ها که از خودم هست. فکر های مانده در صندوق دل هر آن بیش از پیش عذابم می دهند. همه ی مهم هایم را فدای یک چیز می کنم:

من نباید بودم. اگر هستم؛ باید که او هم تا پایان خواسته هایم با من بود. من در سراب بودن پدر، روزهایم را شب کرده ام و خدا هر بار با وعده ای نه چندان راست به مانند شما فریبم می دهد. اگر خدا این است و دنیایش این، هیچ یک را نمی خواهم. من فقط او را می خواهم.....!