<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یک خط خونین</title>
<link>https://nafas-so.blogfa.com</link>
<description>نوشتن برای هم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 12 Jan 2014 14:34:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>همه چیز خوب است...!</title>
<link>https://nafas-so.blogfa.com/post/109</link>
<description>با دلی شاد و لبخندی از جان می گویم؛ همه چیز خوب است و هیچ اتفاق ناخوشایندی نیست....و تو باید این را باور کنی....پس باور کن...! باور کن این گفته ای را که هیچ از صمیم قلب نیست و فقط به خاطر تو، اینگونه باید گفت: تو برای درد هایم نخند...همه چیز خوب است.</description>
<pubDate>Sun, 12 Jan 2014 14:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nafas-so</dc:creator>
<guid>nafas-so.blogfa.com/post/109</guid>
</item>
<item>
<title>کمی سرکشی در کارم بوده...!</title>
<link>https://nafas-so.blogfa.com/post/108</link>
<description>احساس ام به من میگه؛ برای هیچکس مهم نیستم. نباید هم باشم. هر وقت که رفع نیازی بود، من می توانم؛ بهترین باشم و اگر غیر این بود؛ من برای کسی کس نیستم. حسرت روز هایم را دارم. حسرت احساس هایی که ما بین اطرافیانم احساس میکنم. آنها صادقانه و بی نیاز در کنار یکدیگر هستند. از ناگفته هایشان برای خود اندوه می سازند و با شوق چشمانشان به وجد می آیند. من برای تو مهم نیستم چون؛ کارهایت را به خوبی انجام نداده ام.</description>
<pubDate>Sun, 29 Dec 2013 16:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nafas-so</dc:creator>
<guid>nafas-so.blogfa.com/post/108</guid>
</item>
<item>
<title>قسم به درد...</title>
<link>https://nafas-so.blogfa.com/post/107</link>
<description>قسم میخورم به خدایی که ایمان دارم. به جهانی که خود ساختم و به نانی که برایش دل ها شکسته اند و قسم به دلی که در حبس زنده بودن، هم صدا با من فریاد می کشد درد را: خود تمام میکنم خود را.</description>
<pubDate>Sun, 27 Oct 2013 20:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nafas-so</dc:creator>
<guid>nafas-so.blogfa.com/post/107</guid>
</item>
<item>
<title>رها می شوم در خود...</title>
<link>https://nafas-so.blogfa.com/post/106</link>
<description>این بار واژه ها را اسیر آشفتگی ذهن نمیکنم. ساده می گویم: در همین روزها نیست می شوم. رها می شوم در خود....</description>
<pubDate>Sun, 27 Oct 2013 20:20:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>nafas-so</dc:creator>
<guid>nafas-so.blogfa.com/post/106</guid>
</item>
<item>
<title>نیست شود از زندگی نکبت بارم...</title>
<link>https://nafas-so.blogfa.com/post/105</link>
<description>فقط کاش نام پدر داشتم. کاش می فهمیدم که کسی هست تا تنها برای من باشد. کاش اشک هایم در چهارده سال جواب داشت. کاش آرزوهایم به عنوان خواسته ی کودکی قبول می کردند. کاش مرگ نهایت نبود. مرگ اوج ناکامی نبود. مرگ، کاش فقط یک رسیدن بود. و کاش هیچ عنوانی نداشتم. من از مرد بودن و مردانگی به ظاهر متنفرم. من از زنان خود فروش متنفرم. آنانکه عشوه ی ارزان فروختتند تا من در نهایت فحشاگری گم شوم.....من از خودم و از روزهایم گله مند نیستم.</description>
<pubDate>Sun, 27 Oct 2013 20:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nafas-so</dc:creator>
<guid>nafas-so.blogfa.com/post/105</guid>
</item>
<item>
<title>من فقط او را می خواهم...!</title>
<link>https://nafas-so.blogfa.com/post/104</link>
<description>در پس نگاه ها چنان احساس هایی می بینم که عذابم می دهد. آنها کسی می شوند به غیر خود. گاهی چنان خوب می شویم که باورمان می شود. من در همه ی سال هایم نخواستم که خوب باشم. متنفر بودم از هر آنچه خوب بودنم را تضمین می کرد. می گویند؛ قلب پاک، حجاب، صداقت، تلاش....من این واژه ها نیستم. من انسان ام نه خوب بلکه همان بد. چنان بد که با کلام دل بچگان را در هم می شکنم. قلب مادر را به درد می آورم با رفتاری که حیوان گونه می نامند.</description>
<pubDate>Wed, 18 Sep 2013 21:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nafas-so</dc:creator>
<guid>nafas-so.blogfa.com/post/104</guid>
</item>
<item>
<title>مست از احساس گندیده...!</title>
<link>https://nafas-so.blogfa.com/post/103</link>
<description>من نیز بسیاری از خود را فراموش کردم...! فراموش کردم؛ همه ی آن چیز هایی را که خدا برای من می خواست...او بود که به من جهت می داد، او را هم فراموش کرده ام. من وحشی تنهایی هستم...با تنهایی خو گرفته ام...زجرهایش گذشت...شدم همان وحشی که او از من می خواست...می خواهند که از چه بگذرم؟! از مهربانی هایشان...از احساس های انسانی که به درد روح می خورد نه جسم درنده...! عجب...! مست از روح نداشته ام هستم...مست از احساس گندیده...مست از آرزوهایی که در خلوت شب گم می شوند...</description>
<pubDate>Sat, 20 Jul 2013 10:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nafas-so</dc:creator>
<guid>nafas-so.blogfa.com/post/103</guid>
</item>
<item>
<title>من خودم را می گردم و نمی یابم....!</title>
<link>https://nafas-so.blogfa.com/post/102</link>
<description>باید در به در یکی از جنس خود باشی....یکی که هم زبانت باشد...یکی که از داغ دل بکاهد....! در این لحظه که اکنونم را می سازد؛ دلم یکی مثل خودم را دارد....یکی که پا به پای خواستن هایم، بی کسی هایم، غم های انباشته شده ام، بیاید...پاهایی که از ازل با من بوده اند؛ روحم را همراهی نمی کنند، چه رسد به اینکه از دلی به غیر انتظار داشته باشم....نمی دانم که این روزها چه می خواهم؟! نمی دانم که چرا پا هر دردی خود را از دست می دهم....این روزها حرف ها چنان زیاد است و عذاب</description>
<pubDate>Mon, 01 Jul 2013 13:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nafas-so</dc:creator>
<guid>nafas-so.blogfa.com/post/102</guid>
</item>
<item>
<title>تو تمام درد من هستی...می فهمی؟!</title>
<link>https://nafas-so.blogfa.com/post/101</link>
<description>خدایا! تاوان خستگی ات را باید من بدهم؟! می دانم؛ به عادت همیشه می گویی: خسته بودم....بر دوشم سنگینی می کند؛ بازی که به راه انداختم....خسته ام....! -من هم خسته ام....مسئولیت کلمات بر دوشم سنگینی می کند....خسته از رنگ های بی شمار....خسته ام...! بنده ی من! تو را فرصت استراحت دادم....و کاش من هم به مانند تو می توانستم؛ چشمانم را ببندم.... او با من پای درد چندین ساله نشسته بود....همین طور که می گفت؛ ناگهان پلک بر هم گذاشت....دخترک کسی را نیافت که از درد رهایش</description>
<pubDate>Sat, 08 Jun 2013 19:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nafas-so</dc:creator>
<guid>nafas-so.blogfa.com/post/101</guid>
</item>
<item>
<title>نمی خواهیم؛ نمکی بر زخم باشیم....!</title>
<link>https://nafas-so.blogfa.com/post/100</link>
<description>دلم برای احساس تنگ است....برای لحظه هایم....لحظه هایی که خودم را حس می کردم....! مدتی است که از لحظاتم دور شدم.....لحظاتی که به آشفتگی می گذشت و بر کسی آشکار نبود....؟! امروز فقط با تک جمله ای پوچ شدم....شدم لباسی از انسان....کاش همان می شدم که در خود می شکند و هر کس به عادت هم که شده از کنارش به نگاهی می گذرند تا بگویند؛ غم هایت آنقدر بر دنیا سنگینی می کند که ما را توان دستگیری نیست....او و تو می توانید خود را به هر دیدگاهی قانع کنید....بگذرید و بگویید که</description>
<pubDate>Thu, 06 Jun 2013 20:02:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>nafas-so</dc:creator>
<guid>nafas-so.blogfa.com/post/100</guid>
</item>
</channel>
</rss>
