یک خط خونین

نوشتن برای هم

یک خلاء. یک احساس ناامن....!
من در گیر و دار تباه شده هایم، خود را می جستم. آن من در خود شکسته ام را بار دیگر مهلت می خواستم. من می خواستم؛ تو را از میان دیگران بشناسم.
از سختی خواسته ات گذشتم. شدم دلخواه یک فرد. یک فرد که می گفتند؛ از جنس خداست. شک در حقیقت اش آزارم می داد. هیچ حس خوبی نبود و نه اینکه بد. فقط کمی مبهم...!
هدف نامشخص. در باور جسم خود ساخته.به دور از معنویاتی که مردم غرق در آن بودند. اصرار داشت که چون او باشد. ساخته شود به دست عاداتی که اعتقاد نامیده بودند و پافشاری می کردند بر این داشته ها. یک بار؛ همه غرور و منطق ام را احساس کرده و قدم گذاشتم در ناباورهایم. این بار باورت کردم و مشتاق ات شدم. دریغ از یک نگاه. مردم چنان ساخته اند که از من و چون من ها به دور است. او چون ذیک احساس خشک مقاومت کرد. به خود بازگشتم. سخت تر شدم از سنگ. سخت تر از خودش. قسم به داشته هایم دادم که هرگز آرزویش را نخواهم کرد. همه وجودم را به فرار از او تسلیم کردم. هیچ جزئی از من توان گفتن از او را نداشت. احساس هایم سلب شده بودند.
باز منی از من هایم عصیان کرزد. خواسته اش را فریاد زد. افسار دل از دست داده بودم. به یک جمله تسلیم شدم؛ می روم...!
تحمل می کردم آن چیزهایی را که قبول نداشتم. رسیدم. نزد او بودم. من در مکانی بودم که تعلقی به من نداشت. عاشقانش را پاسخ داد. پیشانی ناخواسته اش را نزدیک یک فرد به انجام می رساند. من هر چه کردم؛ قدم همراهی ام نکرد برای نزدیکی. من تو را از میان پا ها و رنگ ها و دیوار ها تقلا میکردم و تو غرق در غرور، در اوجی بودی که خدایم در آن بود. من تو را بار دیگر با زخم چند ساله ترکت می گویم.
ای مردم...! من امامتان را نشناختم. من رضایتان را همواره در زمینی می جویم که برای همه است نه فقط او....!

[ جمعه هشتم فروردین 1393 ] [ 20:8 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

با دلی شاد و لبخندی از جان می گویم؛ همه چیز خوب است و هیچ اتفاق ناخوشایندی نیست....و تو باید این را باور کنی....پس باور کن...!

باور کن این گفته ای را که هیچ از صمیم قلب نیست و فقط به خاطر تو، اینگونه باید گفت:

تو برای درد هایم نخند...همه چیز خوب است.

[ یکشنبه بیست و دوم دی 1392 ] [ 18:4 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

احساس ام به من میگه؛ برای هیچکس مهم نیستم. نباید هم باشم. هر وقت که رفع نیازی بود، من می توانم؛ بهترین باشم و اگر غیر این بود؛ من برای کسی کس نیستم.

حسرت روز هایم را دارم. حسرت احساس هایی که ما بین اطرافیانم احساس میکنم. آنها صادقانه و بی نیاز در کنار یکدیگر هستند. از ناگفته هایشان برای خود اندوه می سازند و با شوق چشمانشان به وجد می آیند.

من برای تو مهم نیستم چون؛ کارهایت را به خوبی انجام نداده ام. کمی سرکشی در کارم بوده است و اندکی هواداری از کسی که نتوانست بگوید؛ من نیز هستم...

ناراحت نمی شوم؛ اگر روزی همه ی شما را از دست بدهم. ناراحت نمی شوم؛ اگر موقعیت ام را از من بگیرند(هر چند که اکنون ام به اجبار هست). من باخته هایم را از بر می دانم. و هر کس برایم کارفرمایی می کند. که مبادا من فراموش کنم که هیچ تر از هیچ نیستم. همیشه با من هستید و خبردار از روزهایم و با این همه باید همیشه در حسرت آن نگاه هایی باشم که نگرانم می کند. 

نگران ام...نگران ام از تو...از جایگزین هایی که در قالب دیگری جان می گیرند تا بیش تر اذیت ام کنند. بسیاری تو شده اند و می خواهند؛ یادآور این ذلت ام باشند....

همه حرف...خسته ام...از این روزهای بی پایان.

[ یکشنبه هشتم دی 1392 ] [ 20:13 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

قسم میخورم به خدایی که ایمان دارم. به جهانی که خود ساختم و به نانی که برایش دل ها شکسته اند و قسم به دلی که در حبس زنده بودن، هم صدا با من فریاد می کشد درد را:
خود تمام میکنم خود را.

[ یکشنبه پنجم آبان 1392 ] [ 23:51 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

این بار واژه ها را اسیر آشفتگی ذهن نمیکنم. ساده می گویم: در همین روزها نیست می شوم. رها می شوم در خود....

[ یکشنبه پنجم آبان 1392 ] [ 23:50 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

فقط کاش نام پدر داشتم. کاش می فهمیدم که کسی هست تا تنها برای من باشد. کاش اشک هایم در چهارده سال جواب داشت. کاش آرزوهایم به عنوان خواسته ی کودکی قبول می کردند. کاش مرگ نهایت نبود. مرگ اوج ناکامی نبود. مرگ، کاش فقط یک رسیدن بود. و کاش هیچ عنوانی نداشتم. من از مرد بودن و مردانگی به ظاهر متنفرم. من از زنان خود فروش متنفرم. آنانکه عشوه ی ارزان فروختتند تا من در نهایت فحشاگری گم شوم.....من از خودم و از روزهایم گله مند نیستم. من از خدایی چون مردان متنفرم. با تمام فهمیدن ها کفرش می گویم....نیست شود از زندگی نکبت بارم....

[ یکشنبه پنجم آبان 1392 ] [ 23:49 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

در پس نگاه ها چنان احساس هایی می بینم که عذابم می دهد. آنها کسی می شوند به غیر خود. گاهی چنان خوب می شویم که باورمان می شود. من در همه ی سال هایم نخواستم که خوب باشم. متنفر بودم از هر آنچه خوب بودنم را تضمین می کرد.

می گویند؛ قلب پاک، حجاب، صداقت، تلاش....من این واژه ها نیستم. من انسان ام نه خوب بلکه همان بد. چنان بد که با کلام دل بچگان را در هم می شکنم. قلب مادر را به درد می آورم با رفتاری که حیوان گونه می نامند. من آدمیان را غرق در زشتی می کنم و خدا را در عذاب کرده هایش می گذارم. تو را از خود و عزیزانت جدا می کنم و به آن بد بزرگ که همه را در جبر به رفتن می گذارد؛ نزدیک و نزدیک تر می کنم.

کلمات در کنار هم بی قراری می کنند. مرا بد می کنند. تقصیر نه از آن ها که از خودم هست. فکر های مانده در صندوق دل هر آن بیش از پیش عذابم می دهند. همه ی مهم هایم را فدای یک چیز می کنم:

من نباید بودم. اگر هستم؛ باید که او هم تا پایان خواسته هایم با من بود. من در سراب بودن پدر، روزهایم را شب کرده ام و خدا هر بار با وعده ای نه چندان راست به مانند شما فریبم می دهد. اگر خدا این است و دنیایش این، هیچ یک را نمی خواهم. من فقط او را می خواهم.....!

[ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 ] [ 0:52 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

من نیز بسیاری از خود را فراموش کردم...!

فراموش کردم؛ همه ی آن چیز هایی را که خدا برای من می خواست...او بود که به من جهت می داد، او را هم فراموش کرده ام.

من وحشی تنهایی هستم...با تنهایی خو گرفته ام...زجرهایش گذشت...شدم همان وحشی که او از من می خواست...می خواهند که از چه بگذرم؟! از مهربانی هایشان...از احساس های انسانی که به درد روح می خورد نه جسم درنده...!

عجب...! مست از روح نداشته ام هستم...مست از احساس گندیده...مست از آرزوهایی که در خلوت شب گم می شوند...

هر زمان از ساعت که دوشا دوش خدا می نشینم؛ او مرا خود می بیند و من او را من....خدایا..! از من بگذر...پاک کن کرده هایت را..کرده هایم را...نوشته هایی که پا به پای هم نوشتیم...!

نشد که بگویم..نمی توانم که بگویم...کلمات با من لج کرده اند...به فرمان خدایشان هستند...!

[ شنبه بیست و نهم تیر 1392 ] [ 14:17 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

باید در به در یکی از جنس خود باشی....یکی که هم زبانت باشد...یکی که از داغ دل بکاهد....!

در این لحظه که اکنونم را می سازد؛ دلم یکی مثل خودم را دارد....یکی که پا به پای خواستن هایم، بی کسی هایم، غم های انباشته شده ام، بیاید...پاهایی که از ازل با من بوده اند؛ روحم را همراهی نمی کنند، چه رسد به اینکه از دلی به غیر انتظار داشته باشم....نمی دانم که این روزها چه می خواهم؟! نمی دانم که چرا پا هر دردی خود را از دست می دهم....این روزها حرف ها چنان زیاد است و عذاب آور که جز بستن لب ام، اختیار از من سلب کرده است.

من خودم را می گردم و نمی یابم....من قلب سنگی خود را زنده می کنم و پا به پایم نمی آید....این روزها دیگری را زندگی می کنم....من خودم را فریاد می زنم....چرا کسی سراغی از من نمی گیرد؟! چه زود فراموش شدم  در میان عده ای از دیگران....؟!

خسته ام....خسته از نگفته هایم...خسته از قلب بی روحم.....از خودم خسته ام...؟!

سیزده سال از عمرم را می گردم و نمی یابم....خودم را نمی بخشم به خاطر همه ی آن اتفاقاتی که حقم نبود....!

[ دوشنبه دهم تیر 1392 ] [ 16:54 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

خدایا! تاوان خستگی ات را باید من بدهم؟!

می دانم؛ به عادت همیشه می گویی:

خسته بودم....بر دوشم سنگینی می کند؛ بازی که به راه انداختم....خسته ام....!

-من هم خسته ام....مسئولیت کلمات بر دوشم سنگینی می کند....خسته از رنگ های بی شمار....خسته ام...!

بنده ی من! تو را فرصت استراحت دادم....و کاش من هم به مانند تو می توانستم؛ چشمانم را ببندم....

او با من پای درد چندین ساله نشسته بود....همین طور که می گفت؛ ناگهان پلک بر هم گذاشت....دخترک کسی را نیافت که از درد رهایش کند....

وای بر من....وای...این در نقشه ی دنیا نبود.....!

بر خستگی ام افزوده می شود؛ مشتی کلمات...شکوه از دست من و کارهایم....باید به فکر وعده هایی زیباتر از معمول باشم...

احمق! تو تمام درد من هستی....می فهمی...؟!

[ شنبه هجدهم خرداد 1392 ] [ 22:34 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

دلم برای احساس تنگ است....برای لحظه هایم....لحظه هایی که خودم را حس می کردم....!

مدتی است که از لحظاتم دور شدم.....لحظاتی که به آشفتگی می گذشت و بر کسی آشکار نبود....؟!
امروز فقط با تک جمله ای پوچ شدم....شدم لباسی از انسان....کاش همان می شدم که در خود می شکند و هر کس به عادت هم که شده از کنارش به نگاهی می گذرند تا بگویند؛ غم هایت آنقدر بر دنیا سنگینی می کند که ما را توان دستگیری نیست....او و تو می توانید خود را به هر دیدگاهی قانع کنید....بگذرید و بگویید که نمی خواهیم نمکی بر زخم باشیم....

کاش برای به دست آوردن احساس، هر آنچه که برایم مهم می پندارند، از من بگیرند...می خواهم که همان باشم که خود می خواهم....خدایم را از یاد می برم....خلقتش را مدیون من است....او مغرور تر از من جهان را بی دغدغه از زیر نگاه می گذراند....دخترک ها را می بیند و به دست مردانی از جنس خود می سپارد....

نه....! می خواهم که نباشم....خدایم لااقل راحت تر از همیشه به بازی های آدمکانش مشغول می شود....کاش که نبودم.... و یا بودم و در مکانی سرشار از ابهام به سر می بردم و برای باز کردن هر لحظه از زندگی، سالی با خود کلنجار می رفتم.....

نه تو بر خوانده ات آگاهی و نه من بر کلماتی که پی هم دیواری از جمله می شوند.....تو همان باش و بگو؛ با خود درگیر است....؟!

با خود درگیرم....با روح به پایان رسیده ام....!

[ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 ] [ 23:32 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

تو در جایی هستی که همه چیز بی مفهوم هست. همه ی آن مهم هایی که فقط تو مهم می پنداری.

با ضربه ای هر چند نامفهوم خود را متوجه واژگان کن....تو هستی که در قالب کلمه جان گرفته ای....در جمله ای که نوشتم؛ بی مفهوم ترین انسان ها و نفس ها و حرکات را می بینم و من هم به مانند شما، خواستم که بی مفهوم شما ها را ببینم....خدایم را نمی بینم....در خودش گم شده ام...در وعده هایی گم شده ام که آدمکانش آرزو می دانند....در زیبایی هایی که.....؟!

من هایم را در خود گم کرده ام....هر کس، من شده است....چنان سردرگم  در حیات خویش شده ام که دیگر....!

نمی توانم بر جملاتم نظم بخشم....نمی توانم؛ افسار خود را به دست گیرم....حیرانم از صاحب این آدمکان....حیرانم از خدایی که گفتند؛ خداست....!!!

خدا و من پا به پای هم خواهیم رفت و من ثابت می کنم که جایی برای رسیدن به  آن انتهای ابدی نیست و وعده هایش جز از سر مستی نبوده است....مست از قدرت بی کران اش....؟!

[ سه شنبه هفتم خرداد 1392 ] [ 22:8 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

بی هیچ بهانه ای سلام.

سیزده سال است که در این روز؛ به فکر فرو می روم و اطرافم با چند تلنگر کوچک مرا به خود می آورند. آنها فقط می پرسند: آهای کجایی؟!

و من چشم بر هم می زنم و لبخندی تلخ بر لب می آورم.

و مردم دوباره با خواسته هایشان زندگی می کنند و حاضر نیستند شادی آن روز را با کسی قسمت کنند. گاهی نگران هستند و گاهی به یکباره با فکری نو، از جا بلند می شوند. خیابان ها را با دقت زیر و رو می کنند و با حساسیت تمام رنگ ها را از زیر نظر می گذرانند. چنان هیاهویی در شهر به پاست که هیچ کس صدایم را نمی شنود...

ساکت....می خواهم حرفی بزنم:

کودک بودم و با شادی دوستان نداشته ام، به وجد آمده بودم. می خواستم به مانند آنها شور آن روز را تجربه کنم. به مادر گفتم:

من هم می خواهم کادو بخرم؛ اما نمی دانم برای چه کسی باید هدیه دهم؟!

آنروز کادو را به برادرم دادم تا خود را راضی نگه دارم....من دیده بودم که پدر ها از پیشانی دختر هایشان می بوسیدند؛ موقع هدیه گرفتن....!

هنوز هم جوابم را نمی دانم.....نمی دانم؛ روز پدر به چه کسی باید هدیه دهم؟!

[ جمعه سوم خرداد 1392 ] [ 16:38 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

امروز؛ برای یک تفنن ساده قلم به دست گرفته بودم و به عادت همیشه، از خدایم می نوشتم...هر چه کردم؛ نتوانستم جمله ای بسازم...هر چه کردم؛ دو کلمه در کنار هم جای نگرفتند...!

فکر؛ دست را پس می زند و دست؛ قلم را....عجب سر و صدایی به پا کردند...راضی کننده نیست؛ جدل بی انجام....

فرصت تفکیک را از خود سلب کرده ام...از خودم متنفرم....نه کسی برایم مهم هست و نه من برای کسی مهم....اصلا نباید می نوشتم...حرف های تکراری اذیت کننده است....!!

[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 20:55 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

آن زمان که از آرزو سخن می رفت؛ جز رسیدن به هیچ چیز دیگری نمی توانستم فکر کنم....همه انرژی خود را برای به دست آوردن آن چیزی که دیگران از من می خواستند؛ به کار گرفته بودم. برای داشته هایم به خود می بالیدم و سرم سرشار از غرور بود. آن زمان که همسالانم به خوش گذرانی مشغول بودند؛ من در کلاس با یاد آوری تجربه ای از گذشته ی تلخ،به آینده ای که زیبا ساخته بودم؛ فکر می کردم. انگار خود را به خواب وادار کرده بودم تا خواب ببینم...!

به اجبار طبیعت؛ بایستی چشمانم را به بیداری می خواندم....از خواب بیدار شدم و دیدم که آرزوهایم همه رنگ باخته اند...افتادم در میان انبوهی از روزمره گی ها....باید می گریختم از این وضعیت معمول که همه به آن دچار بودند....هر چه دست و پا زدم؛ بیشتر فرو رفتم....روزمره گی هایم نمی گذرند...تلاشم برای رسیدن به اوج بی نتیجه تر از آنی بود که فکر می کردم....اوج به پرواز نیاز دارد و برایم هیچ بال و پری نبود....جایگاهم با یک ضربه ی کوچک در هم شکست....دوباره به زمین افتادم....خاکی شدم...آلوده شدم به زمین...فهمیدم که زندگی همین خاک است و با هر آلوده شدن، به فکر تمیزی می افتی...!

هر وقت که قلم برداشتم؛ تشویقم کردند و گفتند:

آینده ام را با همین قلم می سازم.

بیش تر تلاش کردم تا آینده را نزدیک کنم...در اولین قدم، تا برگشتم پشتم را نگاه کنم؛ دیدم خالیست....مرا در میان حرف های تزئین شده، تنها گذاشتند....کسی برایم نماند...خواسته هایم؛ فنا شدند...آرزوهایم همه در خیالم پوسیدند...بوی گند اش به حد سرسام آوری اذیت کننده است...چاره ای نیست جز؛ بالیدن به آن چیزی که نیستی...!

من هم شدم آن چیزی که نیستم...اما نه آنگونه که به خود ببالم...شدم موجودی بی هدف...کسی که فقط زنده است و گوش به فرمان...!

قلم شکست...خود را به زور بر کاغذ زیر دستم می ساید....جملات را در نیمه ی راه رها می کند به امان کلمات پراکنده ای که هر کدام در جایی از ورق، جا خشک کرده اند و آسوده خاطر، زمان را می نگرند...!!

«زیاد نوشتم چون بی مخاطب می نویسم...برای دلگرمی قلم نوشتم تا درد نکشد»

[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 16:47 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

گاهی قلبم را به چشم می بینم. رنگش مثل شش سال اول زندگی ام نیست. قلبی که بزرگ می گفتند؛ با هر شکستن ذره ای از خود را گم کرده است. حال کوچک است و زود به آخر می رسد. تاب جملات را ندارد. تاب دلهره ها و دلتنگی ها را.

نمی تواند؛ نقش بازی کند....به ظاهر همدرد باشد....سابق همدرد بود....در مقابل هر چه می گفتند؛ عکس العملی داشت....اما حال می بینم که سکوت اختیار می کند تا لااقل درد خود، لو نرود....صدایی بر قلبم نیست تا با شنیدش؛ جسم ام را امیدی باشد....!

دیگر نه تاب نوشتن دارم و نه می توانم حرف بزنم....همه ی حرف ها و کلماتم در شلوغی زندگی گم شده اند....دلم هوای یکی مثل خودم را دارد....خودم را می خواهم تا بار دیگر مرور شوم...کسی که فقط احساس کند....از عقل و منطق بیزارم....!


[ جمعه ششم اردیبهشت 1392 ] [ 20:36 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

هیچ وقت به آنانکه در کنارم بودند؛ متمرکز نشدم...هیچ وقت نخواستم مهرشان را باور کنم...نخواستم به اجبار زندگی خود را بر دیگران برای ثانیه ای تحمیل کنم....باز هم نمی خواهم و نخواهم خواست...طبیعت اینچنین مرا آزار می دهد... کاش لحظه ای آرامش واقعی را تجربه می کردم....از کودکی همین بود؛ در رنج و آشفتگی روحی خود را به هر دردی آلوده کردم...شدم موجودی به غیر از انسان که جز زمختی زندگی چیزی نصیبم نشد...نمی توانم ناز کسی بخرم...نمی توانم دوست داشته باشم....؟!

در میان کوه هایی از جنس درد؛ فرصت کردم تا مادرم را به یاد آورم....چند سال؛ نه....زندگی را از اول پیر بود....او می خواست و نتوانست بر کسی عشوه کند...او بود که خواست زن بودنش را به خاطر پدر بودن؛ فنا کند....پدر شد تا نبودش را درد نکنیم....او پدر بود و در این مدت نفهمید که من بهانه مادر را می گیرم...من مادرم را می خواهم تا سر بر سینه اش بگذارم و قلب مادرانه اش را احساس کنم.....!

به بهانه ی نبودنش است که درد می کشم....!

[ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 0:3 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

شب است و در فضای نه چندان خلوت خانه به روز مره گی هایم می اندیشم. به این می اندیشم که کدام اتفاق امروز تاریخی برای زندگی ام بود؟! کدام اتفاق برای امروزم خاص بود؟!

امروز گریه ی کودک می توانست خاص باشد و یا نفرین یک مادر و شاید هم هوای سردی که مانع بسیاری از کارها می شد. کارهایی که می توانستند؛ تامین کننده ی شادی آن روز گردد.

نه...هیچکدام از این اتفاقات برایم نمی تواند خاطره باشد....چرا که؛ عادت شده است و عادی به نظر می رسد.

امروز نگاه خودم آزار دهنده تر از دیگران بود. نمی دانم چرا....؟!

دستان پینه بسته اش را به دید نفرت نگاه می کردم و هر چه می گفت و جواب می داد؛ در نظرم تلخ بود. او با لبخند مدارایم می کرد اما من به عادت همیشه بایستی که نافرمانی می کردم از احساس.

نگاهم آزار دهنده بود چرا که دستی نداشت تا با یک سیلی مرا به خود آورد. چشمانش سویی نداشت و برای همین هم با عزیز نداشته اش اشتباه گرفته بود و نمی توانست به مانند من باشد.

نمی دانم عزیزش کجا بود و چرا تنهایی بر او تحمیل شده بود....؟! کاش بود و نمی گذاشت اسراف محبت کند....نمی گذاشت با کسان نا آشنا.....!

نه....این نوشته نمی تواند برایم یک برگ از تاریخ زندگی باشد.....نمی تواند برایم احساسی ماندگار باشد...این را هم عادی می بینم و به مانند تو و دیگری از کنارش می گذرم.

پس امروز خاطره ای نبود.....!

[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 22:31 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

امروز هیچ دلم نمی خواست که حرف های دلگیر کننده بنویسم و بر عذابم اضافه کنم. من وقتی می نویسم؛ دلتنگی هایم را، نداشته هایم را، بی رحمی مردمانم را و در نهایت خدایم را بار دیگر مرور می کنم.....آنچه را که چند دقیقه پیش تجربه کردم را به یاد می آورم و گاهی بی دلیل و بی مخاطب و بی دل می نویسم....همیشه انسان های بی گناه و خدا و پدرم را بهانه کردم برای نوشتن و گفتن و درد کشیدن و زندگی نکردن....من پدرم را از همان ابتدا نداشتم، اما خواستم بهانه ی مهربانی اش را بگیرم....خواستم خود را با کارهای نکرده اش فریب دهم...از همان اول خواستم که کسی را نداشته باشم.....؟!

خدایا به امید خودت زنده ام کن....به امید خودت انتخابم کن....نمی خواهم مرا به کسان نا آشنا به نام انسان واگذار کنی....نمی خواهم با حیوانات وحشی هم نشینی کنم....نمی خواهم با فرشتگان مامور شده ای که جز به خواست تو عمل نمی کنند؛ هم صحبت شوم...می خواهم همانند تو باشم....هر وقت که اراده کنم؛ همان شوم که می خواهم:

یک پدر مهربان و یا یک قاتل و یا گنجینه ای از راز ها و شاید هم همان خدا....بتوانم و برای مردمم کارها بکنم.

مانند نه. می خواهم عین خدا باشم...چه اشکالی دارد بگویم که می خواهم؛ خدا باشم....بیافرینم و عشق خود بر وجودش جاری سازم....با حکمت خداوندی ام؛ جان از مردمم بستانم....زندگی را زنده کنم....!


[ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 21:1 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

امروز می خواهم کفر بگویم تا بلکه غرور خدایی ات را بشکنم.....زودتر دست به کار خواهی شد برای از بین بردن کسی که انسان است و آفریده ی دست ات.....امروز کفر می گویم تا لحظه ای به خدایی ات شک کنی....به وجودت....به اینکه کاش نمی کردی....کاش ......؟!

خدای من آنقدر مغروری و خصلت آدمی به خود گرفته ای که گاهی به اشتباه می آفرینی و به اشتباه از بین می بری.....اشتباهات سنگینی می کند بر عرش خداوندی ات....خدایی هستی که برای تجربه ی سختی ها؛ به کلام قانع است.....با کلام انسان هایی که نقشه ات را به اجبار قدرت خداوندی ات اجرا می کنند....از بدبختی ها می گویند.....سوز ناله ی آنها را می شنوی.....؟!کودک غمین کنار جاده یادت هست که چگونه از نقشه کنار زده ای....؟! تو با این ها تجربه می کنی زندگی را.....؟!می بینی و لذت می بری از شلوغی آدمکانت....از غوغایی که تنها با خاک به پا کردی......!

خدایا! هیچ می دانستی که تو از جنس من هستی؟! می دانستی که من عین تو هستم؟! در کنار من زندگی برای تو ممکن می شود!

خدایا از بودنت خسته ام....می خواهم که نباشی و نبینم تو و این خانه ی ویرانگرت را.....صاحب خانه ای به مانند تو داشتن؛ دنیا را جهنمی می کند که از سالها قبل و یا قرن ها قبل تر وعده اش را دادی.

«خدا در این اینجا غریبه است»


[ شنبه پنجم اسفند 1391 ] [ 21:29 ] [ ثریا دهقان ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،